تبليغاتX
PRINCESS MINERVA

 

  ...I am with you until the end...

!! نوشته شده توسط MINERVA | 11:30 PM | سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 •

ّبرگشتم.........

سلام دوستان

من از سفر قندهار برگشتم!!!!

خیلی خوش گذشت جای همتون خالی....

می خوام چندتا شعر قشنگ واستون بذرم تو وبلاگ...امیدوارم خوشتون بیاد!

*یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟؟سبب سازسکوت مبهمت چیست؟؟برایش صادقانه می نویسم برای آنکه بای باشد و نیست.... 

*هرچند مال من نشدی اما ازت خیلی چیزها یادگرفتم:

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.یاد گرفتم تو زندگیم بی اونکه بفهمم چقد دوسم دره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.یاد گرفتم گریه های هیچ کسو باور نکنم.یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبرانندم.یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم......

*همیشه دور بودن به معنای فراموش کردن نیست.گاهی فرصتی است برای دلتنگ شدن.....

*یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد.داد می زد:

کهنه قالی می خریم،دسته دوم جنس عالی میخریم،کاسه و ظرف سفالی می خریم،گر نداری کوزه خالی می خریم..اشک در چشمان بابا حلقه بست،عاقبت آهی کشید بغضش شکست.اول ماه هست و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟بوی نان تازه هوشش را ربود،اتفاقا مادرم هم روزه بود،خواهرم بی روسری بیرون دوید.گفت آقا سفره خای می خرید؟؟

*واسه کسی گلدون باش که وقتی قد کشید و بالا رفت یادش باشه ریشه هاش کجاست...

*زندگی یعنی ناخواسته به دنیا آمدن،مخفیانه گریستن،دیوانه ار عشق ورزیدن و در حسرت آنچه که دلت می خواست و منطق نمی پذیرد سوختن.....

*عشق مثل یخه،وقتی با تمام وجود اونو در آغوش می گیری کم کم آب میشه ولی یه حس سرد تو وجودت جا می ذاره.....

!! نوشته شده توسط MINERVA | 2:25 PM | یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 •

دام میرم ددر دودور....!

سلام دوستان

امیدوارم حالتون خوووبه خوووب باشه واوضاع بروقف مرادتون باشه!!!من که هم حالم خوبه هم همه چیز همون جوره که می خوام!!!(بترکه چشم حسوووووووووووووود!!)

از همه ی اونایی که نظر دادن ممنونم،اونایی که ندادن یاد بگیرن!!!

من دار میرم سفففففففففففففففففففر!!!

اول میریم کرمانشاه،بعدسنندج،بعد تهران،مشهد،دوباره تهران و بعدم بر می گردم اهوااااااااااز!!!(آخ جووون)

این مسافرت یک ماهی طول می کشه!!!

خیلی دلم ماسه اهواز و آدماش(قابل توجه بعضیاااا!!!) تنگ میشه!!اما چه میشه کرد!دسته من که نیست!!!(ببخشید)

دیشبم با دوستای گلم رفتم بیرون خیلی هم خوش گذشت!!!(یعنی جاتون خالی!)

خلاصه دلم واستون تنگ میشه...

بای بای عزیزان جان(هه هه هه!به قول این آقاهه تو یک قدم مانده به صبح شبکه ۴!!!)


!! نوشته شده توسط MINERVA | 7:37 PM | چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 •

تولدم مبارک

!! نوشته شده توسط MINERVA | 10:11 PM | دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 •

I had   the love in my eyes

 

Show me a man secure in his love

And I show you a lucky man

I loved her too well،and I just couldn’t tell

She was holding another hand

And when she said that she would leave in the morning

I broke down and cried

Because I had a love in my eyes،I just didn’t see it

Such   a surprise،I just don’t believe it

Somebody took her away

Oh! I was blind

I had the love in my eyes

Day after day

In so many ways

I gave her the best of me

But she wanted more

And she opened the door

Well I hope that you find what you need

And all the time I thought that she was beside me

She was drifting away

But I hade the love in my eyes،I just didn’t see it

Such a surprise،I just don’t believe it

Some body took her away

Oh! I was blind

I HAD THE LOVE IN MY EYES…

!! نوشته شده توسط MINERVA | 6:39 AM | یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 •

عید مبارک

!! نوشته شده توسط MINERVA | 11:53 AM | شنبه بیست و نهم فروردین 1388 •

سلام به همه ی دوستای گلم...

امیدوارم حالتون خوب باشه...البته می دونم الان فصل سرما و سرما خوردگی و...

امتحان های ترم هم که شروع شده و باید همش درس بخونیم...

برام دعا کنید...

امیدوارم همتون امتحاناتونو عالی بدید...

دعا یادتون نره ها.......

راستی:

کریسمس مبارک

!! نوشته شده توسط MINERVA | 10:28 AM | یکشنبه هشتم دی 1387 •

LOVE IS THIS...

!! نوشته شده توسط MINERVA | 5:59 PM | چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 •

سلام...

خووووووووووبید؟!

من که حسابی سرم شلوغه!!!

ماشا الله هر روز ۳تا امتحان داریم!

امان از این معلم هایی که اصلا غشر نوجوان این جامعه رو درک نمی کنند...!

این مدت هم که نبودم مشکل از کامپیوتر بود نه من...

نمی دونید اهواز چه هواییه:

اول صبح:خنک-باد سرد

نزدیک ظهر:ابری و سرد

ظهر:گرد و خاک وحشتناک

بعد از ظهر:ابری و نم نم بارون(خواب آلود!)

عصر:بارون شدید و رعد وبرق(گاهی تگرگ)

شب:و چه زود شب شد...(باید بری بخوابی و خواب هم هیچ ربطی به هوا نداره!)

واقعا آب و هوای جالبیه!نه؟

البته جدیدا اینطوری شده قبلا بهتر بود!به هرحال باید بسوزیم و بسازیم!

خوب دیگه من برم...

بابای

 

 

!! نوشته شده توسط MINERVA | 6:44 PM | چهارشنبه هشتم آبان 1387 •

یه انشاء

زندگی در خانه ی سالمندان آن هم تا آخر عمر ،روحم را می رنجاند. خانه ی سالمندان آخرین جایی بود که می دیدم. وجودم پر از ترس و استرس است؛احساس غریبی و تنهایی می کنم. شاید دیگر نتوانم صدای پرندگان را از درون پنجره های خانه ی خود بشنوم و یا صدای پای آن گربه ای را که صبح ها از خیابان عبور می کند تا به دوستانش برسد را،نشنوم. شاید دیگر نتوانم طلوع افتاب را از میان دوستان صمیمی صحرا بنگرم و غروب آن را همراه با پرواز پرندگان تا خود خورشید تماشا کنم... شاید دیگر نتوانم فرزندانم را نگاه کنم. من در خانه ی سالمندان همچون مرغی در قفس هستم؛شاید دیگر نتوان پرواز کرد.شاید دیگر بال ها باز نشوند تا مرا در غروب به سوی خورشید ببرند. امروز قرار بود،دخترم دنبالم بیاید و مرا به خانه ی سالمندان ببرد. غروب بود؛دلم بیش از پیش گرفته بود و یاد آن دوران یعنی دوران جوانی افتاده ام. روزی که باران می آمد و من چتری نداشتم،روزی که برف می آمد ومن کفش زمستانی نداشتم. در آن موقع رفتن از گذرگاهی که مرا به دانشگاه می رساند،برایم عادت شده بود. انگار روز ها مرا به راه می انداختند و به دانشگاه می رساندند. هر روز صبح بیدار شدن توسط ساعتی که هنوز صدایش در ذهنم مانده،هر روز امتحان و هر روز درس،هر روز رفتن از یک جاده و بر گشتن از همانحا. حالا دیگر من یر شده ام .بزرگترین نوه ی من سارا است که 2ساله است و کوچکترین آنها 2 یا 3 ماهه... دینگ دینگ! حتما دخترم است. -سلام مادر جان -سلام دخترم -مادرجان زودتر آماده شوید تا برویم -باشه دخترم. به سراغ لباس هایم رفتم.چقدر عجله دارد،نمی توانم باور کنم که با پای خودم دارم وارد جهنمی که برای من درست شده قدم می گذارم.به هر حال شاید آنها دیگر نمی توانند مرا تحمل کنند... در راه همه اش حواسم به این بود اگر دوباره نتوانم چشمان معصوم سارا و دیگر نوه هایم را نگاه کنم،چه کنم؟ اول از آنجا می ترسیدم واز اتاقم بیرون نمی آمدم ولی بعدها دوستان فراوانی پیدا کردم. دلم برای پرندگان،آُسمان،سبزه،گل و گیاه و مخصوصا نوه هایم تنگ شده بود. هر روز از صبح تا شب لحظه شماری می کردم تا فرزندانم به دیدنم بیایند ولی روزها وشب ها می گذشت. دیگر وقت آن رسیده بود تا ازاین جا هم بروم.اما جایی بهتر... فردا آخرین روز عمرم بود. بالاخره فردا آمد... بدنم دیگر بی جان بود،دستانم سرد،قلبم کار نمی کرد و... اما دیگر ندیدمشان...
!! نوشته شده توسط MINERVA | 10:58 PM | شنبه شانزدهم شهریور 1387 •